تبليغاتX


                    

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 12:43 توسط مسعود |

تکیه گاه

 

ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم
چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم
ای تو در چشمان من یک پنجره لبخند شادی
همچو ابر سوگوار این گونه گریانت نبینم
ای پر از شوق رهایی رفته تا اوج ستاره
در میان کوچه ها افتان و خیزانت نبینم

مرغک عاشق کجا شد تور آواز قشنگت
در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبینم
تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفرینم
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم

قصه دلتنگیت را خوب من بگذار و بگذر
گریه دریاچه ها را تا به دامانت نبینم

کاشکی قسمت کنی غمهای خود را با دل من
تا که سیل اشک را زین بیش مهمانت نبینم


تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفرینم
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 20:50 توسط مسعود |

منو ببخش

منو ببخش که ندیده میگرفتم التماس اون نگاه نگرونو

منو ببخش که گرفتم جای دست عاشق تو حس عشق دیگرونو

لایق عشق بزرگ تو نبودم خورشید بانو

غافل از معجزه ی عشق تو بودم اسیر جادو

تو به پای من نشستی و جدا از تو نشستم

که نیاوردی به روم هر جا دلت رو میشکستم

منو ببخش که درخشیدی و من چشمامو بستم

منو بخشیدی و من چشمامو بستم

منو ببخش منو ببخش

نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 17:11 توسط مسعود |

تبلور حقیقت

ای به داد من رسیده
تو روزای خود شکستن
ای چراغ مهربونی
تو شبای وحشت من
ای تبلور حقیقت
توی لحظه های تردید
تو منو از شب گرفتی
تو منو دادی به خورشید
اگه باشی یا نباشی

برای من تکیه گاهی
برای من که غریبم
تو رفیقی جون پناهی

ای طلوع اولین دوست
ای رفیق آخر من
به سلامت ، سفرت خوش
ای یگانه یاور من
مقصدت هر جا که باشه
هر جای دنیا که باشی
اونور مرز شقایق
پشت لحظه ها که باشی
خاطرت باشه که قلبت
سپر بلای من بود
تنها دست تو رفیق
دست بی ریای من بود
 


نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 19:1 توسط مسعود |

خواب و خیال

        

           نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت 
              پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت 
               کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد 
             خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت 
              درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد 
             آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
              خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد 
             که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت

          
             رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد 
            چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت 
            بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند 
           آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت 
            سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش 
           عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 18:54 توسط مسعود |

آمـــــد امــا

  

آمـــــد امــا بــی صــدا خنـدیــد و رفــت              لـحظه ای در کـلـبــه ام تـابیـــــــــد و رفـت

آمـــــد از خــاک زمـیــن امــا چــه زود              دامــان از خــاک زمـیـن بـرچیـــــد و رفـت

دیـــــــده از چشــمـان مـن پنهـان نـمود              از نـگــاهـــــم رازهـــا فـهـمـیــــد و رفــت

گفتم اینجــــا روزنه ای از عشق نیست              پـیـــکـارش از حـرف مـن لـرزیــد و رفـت

گفتــــــــم از چشـمت بیفشـان قـطره ای              ناگهان چون چشمه ای جوشیــــــد و رفت

گــفـتــمش مــن را مـبــر از خـاطــــرت              خـاطـراتـش را بـه مـن بخشیـــــــد و رفـت

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 10:43 توسط مسعود |

قصه ی درد

 قصه ی درد
 
 
 رفتم و زحمت بیگانگی از کوی تو بردم
 آشنای تو دلم بود و به دست تو سپردم
 اشک دامان مرا گیرد و در پای من افتد
 که دل خون شده را هم ز چه همراه نبردم
 شومم از اینه ی روی تو می اید اگر نه
 آتش آه به دل هست نگویی که فسردم
تو چو پروانه ام آتش بزن ای شمع و بسوزان
 من بی دل نتوانم که به گرد تو نگردم
 می برندت دگران دست به دست ای گل رعنا
 حیف من بلبل خوش خوان که همه خار تو خوردم
 تو غزالم نشدی رام که شعر خوشت آرم
 غزلم قصه ی در دست که پرورده ی دردم
 خون من ریخت به افسونگری و قاتل جان شد
سایه آن را که طبیب دل بیمار شمردم
نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 21:31 توسط مسعود |

خاکستر

خاکستر

 

 چون خواب ناز بود که باز از سرم گذشت
 نامهربان من که به ناز از برم گذشت
 چون ابر نوبهار بگریم درین چمن
از حسرت گلی که ز چشم ترم گذشت
 منظور من که منظره افروز عالمی ست
 چون برق خنده ای زد و از منظرم گذشت
آخر به عزم پرسش پروانه شمع بزم
 آمد ولی چو باد به خکسترم گذشت
 دریای لطف بودی و من مانده با سراب
 دل آنگهت شناخت که آب از سرم گذشت
 منت کش خیال توام کز سر کرم
همخوابه ی شبم شد و بر بسترم گذشت
جان پرورست لطف تو ای اشک ژاله ، لیک
 دیر آمدی و کار گل پرپرم گذشت
 خوناب درد گشت و ز چشمم فرو چکید
هر آرزو که از دل خوش باورم گذشت
 صد چشمه اشک غم شد و صد باغ لاله داغ
هر دم که خاطرات تو از خاطرم گذشت
خوش سایه روشنی است تماشای یار را
 این دود آه و شعله که بر دفترم گذشت

 

نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 21:27 توسط مسعود |

فکر کردم عشق را فهمیده ای

Blue-Love
نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 21:14 توسط مسعود |

تنگ غروب

تنگ غروب

blue-love

یاری کن ای نفس که درین گوشه ی قفس
بانگی بر آورم ز دل خسته ی یک نفس
 تنگ غروب و هول بیابان و راه دور
نه پرتو ستاره و نه ناله ی جرس
 خونابه گشت دیده ی کارون و زنده رود
 ای پیک آشنا برس از ساحل ارس
صبر پیمبرانه ام آخر تمام شد
 ای ایت امید به فریاد من برس
 از بیم محتسب مشکن ساغر ای حریف
 می خواره را دریغ بود خدمت عسس
جز مرگ دیگرم چه کس اید به پیشباز
رفتیم و همچنان نگران تو باز پس
 ما را هوای چشمه ی خورشید در سر است
 سهل است سایه گر برود سر در این هوس

نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 21:12 توسط مسعود |

ترانه

ترانه

Blue-Love

تا تو با منی زمانه با من است
 بخت و کام جاودانه با من است
تو بهار دلکشی و من چو باغ
 شور و شوق صد جوانه با من است
 یاد دلنشینت ای امید جان
 هر کجا روم روانه با من است
ناز نوشخند صبح اگر توراست
 شور گریه ی شبانه با من است
 برگ عیش و جام و چنگ اگرچه نیست
 رقص و مستی و ترانه با من است
 گفتمش مراد من به خنده گفت
 لابه از تو و بهانه با من است
 گفتمش من آن سمند سرکشم
 خنده زد که تازیانه با من است
 هر کسش گرفته دامن نیاز
 ناز چشمش این میانه با من است
 خواب نازت ای پری ز سر پرید
 شب خوشت که شب فسانه با من است

نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 20:57 توسط مسعود |

هركه آمد عشق را بازي گرفت

زندگي رنگ پريشاني گرفت

هركه آمد عشق را بازي گرفت

رنگ ارزشها همه بي رنگ شد

معصيت با عافيت همسنگ شد

 اي دريغا رادمردي ها چه شد

 قصه مردان عشق افسانه شد

 رسم ليلي مرد و مجنون زار شد

 عاشقي خر مهره بازار شد

 مي شود بار دگر همدل شويم

 در وفا چون پاك بازان گل شويم

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 18:37 توسط مسعود |

منو ببخش

 

منو ببخش عزيز من اگه مي گم باهام نمون

 دستاي خاليمو ببين آخر قصه رو بخون

ترانه اي رو که برات گفته بودم فروختمش

با پول اون نخ خريدم زخم دلم رو بستمش

همسفر شعر و جنون عاشق ترين عالمم

تو عشقتو ازمن بگير من واسه تو خيلي کمم

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 18:31 توسط مسعود |

دل شکسته

 

زورکی نخند عزیزم میدونم اومدی بازی

نمی خوام این آخرین بازی زندگیم ببازی

خودت و راحت کن و فکر کن که جبران گذشته ست

از منم می گذره اما به دلت چاله نسازی

اومدی بشکنی بشکن از منه ساده چی مونده

قبل تو هر کی بوده  تموم تار و پود سوزونده

تو هم از یکی دیگه سوختی میخوای تلافی باش

یا این تو و دل و باقی احساسی که مونده

دل ما اونقده پارست موندنش مرگ دوبارست

آسمون سینه ی ما خیلی وقته بی ستارست

همینی که باقی مونده واسه دلخوشی تو بشکن

تیکه تیکه هامو بردن آخرینش هم توبکن

نمی خوام بگذره عمری خسته شی واسه فریبم

یقه تو نمی گیره  هیچ کس آخه من  اینجا غریبم

بزن و برو عزیزم  مثل هر کس که زد و برد

طفلی این دل که همیشه به گناه دیگرون مرد

               

نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 19:58 توسط مسعود |

اومدم

 

 

سلام

گفته بودم زود میام

اینم آپ جدیدم

نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 19:55 توسط مسعود |

من موندگارم

 

بنام خدا

سلام

یه چیزی بود که میخواستم به همه ی دوستان بگم

من این آپ رو آماده کردم چون می خوام تا یه مدت هیچ آپی نداشته باشم 

یه کارایی دارم که باید بهشون برسم حالا شاید تونستم و وسط کارم آپیدم معلوم نیست

ولی حتما منتظرم باشید دوباره بر میگردم

یاحق

می تونی از یاد من خودتو رها کنی

 مثل گریه تو خودت منو بی صدا کنی

می تونی دل بسپوری به فراموشی من 

رنگ حاشا بزنی به غم تنها شدن

اما در خاطر تو من موندگارم نازنین

تا غروب این زمین تا طلوع واپسین

نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 18:39 توسط مسعود |

وقتی چشمات و روبروم میبینم

 

دلم عاشقه گل من میدونی بگو تا ابد پیش من میمونی

تو رو دوس دارم با دل و جونم تا دنیا دنیاست با تو میمونم

وقتی چشمات و روبروم میبینم وقتی عزیزم پیش تو میشینم

نمیشه پنهون میخوامت از جون عشقت از قلبم نمیره بیرون

نازنینم با تو بودن واسه ی من خواب و رویاست

بیا پیشم تو نباشی این دل من خیلی تنهاست

آرزومه با تو باشم تا ببینی دل چه حالی میشه

بی تو تنها تو رو میخوام یه روز بی تو یه سالی میشه

 

نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت 9:34 توسط مسعود |

سلام ای کهنه عشق من

 

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پابرجاست

سلام برروی ماه توعزیز دل سلام ازماست

 

من آن خاموش خاموشم که با شادی نمی جوشم

ندارم هیچ گناهی جزکه ازتوچشم نمی پوشم

توغم درشکل آوازی شکوه اوج پروازی

نداری هیچ گناهی جز که برمن دل نمی بازی

 

مرا دیوانه می خواهی زخود بیگانه می خواهی

مرا دلباخته چون مجنون زمن افسانه می خواهی

چودان بیگانه با هستی زخود بیخود تر از مستی

نگاهم کن نگاهم کن شدم هرآنچه می خواستی

 

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پابرجاست

سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست

بکش دل را شهامت کن مرا از غصه راحت کن

شدم انگشت نمای خلق مرا تو درس عبرت کن

 

بکن حرف مرا باور نیابی ازمن عاشق تر

نمی ترسم من ازاقرارگذشت آب از سرم دیگر

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پابرجاست

سلام برروی ماه توعزیز دل سلام ازماست

 

نوشته شده در جمعه سوم آذر 1385ساعت 17:29 توسط مسعود |

دلم گرفت ای هم نفس

 

دلم گرفت ای همنفس تنم شکست تو این قفس

                                    تو این غبار تو این سکوت چه بی صدا نفس نفس

از این نامهربونیها دارم از غصه میمیرم       

                                    رفیق روز تنهایی یه روز دستات و میگیرم

تو این شب گریه میتونی پناه هق هقم باشی    

                                    تو ای همزاد هم خونه چی میشه عاشقم باشی

دوباره من دوباره تو دوباره عشق دوباره ما   

                                     دو همنفس دو همزبون دو همسفر دو همصدا

  تو ای پاییز تنهایی پناه آخرم باش      

                                      تو این شب مرگی پاییز بهار باورم باش   

بزار با مشرق چشات شبم روشنترین باشه   

                                      می خوام آینه خونه با چشات همنشین باشه

 

دلم گرفت ای همنفس تنم شکست تو این قفس... 

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 21:14 توسط مسعود |

کاشکی چشمات مال من بود

 

روبروی من و چشمات انتظار یه چراغه

زیر سقفی  که نجیبه فرصت بوسه چه داغه

آینه های مهربونی خوب خوب تا  بی نهایت

شونه هامون جای حسه سرامون گرم رفاقت

کاشکی چشمات مال من بود با یه رنگ عاشقونه

بغضم و بغل بگیری با یه چشمک یه بهونه

کاشکی چشمات مال من بود کاشکی چشمات مال من بود

 

روبروی من و چشمات اتفاقی تا به ماهه

چشمای تو سهم عشقه چشمایی که سر پناهه

بوی عطر پیرهن تو برده هوش از عطر شب بو

به نگاه تو حسوده چشمای قشنگ آهو

کاشکی چشمات مال من بود با یه رنگ عاشقونه

بغضم و بغل بگیری به یه چشمک یه بهونه

کاشکی چشمات مال من بود کاشکی چشمات مال من بود

 

نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 20:38 توسط مسعود |