تبليغاتX
عشق آبی

عشق آبی

 

گاه گاهي دل من ميگيرد

بيشتر وقت غروب

 آن زماني كه *خدا* نيز پراز تنهاييست

 و اذان در پيش است

 من وضو خواهم ساخت

 از خدا خواهم خواست 

 كه تو تنها نشوي

  و دلت پر زخوشي هاي دمادم باشد

نوشته شده در پنجشنبه 1 اردیبهشت1390ساعت 2:4 توسط مسعود| |

 

يک شبي مجنون نمازش را شکست
بي وضو در کوچه ليلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده اي زد بر لب درگاه او
پُر ز ليلا شد دل پر آه او

گفت يا رب از چه خوارم کرده اي
بر صليب عشق دارم کرده اي

جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شکستم داده اي

نيشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني

خسته ام زين عشق،دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو... من نيستم

گفت اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پنهان و پيدايت منم

سالها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي

عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يکجا باختم

کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا قل مي شوي اما نشد

سوختم در حسرت يک يا ربت
غير ليلا بر نيامد از لبت

روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي

مطمئن بودم به من سر مي زني
در حريم خانه ام در مي زني

حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بي قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنم

نوشته شده در جمعه 13 اسفند1389ساعت 20:0 توسط مسعود| |

 

زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست

و دلم بس تنگ است

بیخیالی ، سپر هر درد است

باز هم میخندم

آنقدر میخندم که غم از رو برود

10684031-lg.jpg

نوشته شده در جمعه 13 اسفند1389ساعت 19:49 توسط مسعود| |

 

شب از پشت پنجره بهم زل زده

بمون ماه من پناهم بده

 

پناهم بده که بارون میاد

که پرپر میشم تو دستای باد

9687414-md.jpg 

 

نترس از منو غروب نگام

یه کبریت بکش رو تاریکیام

 

بهم شک نکن اگر چه گمم

پناهم بده گل گندمم

 

تو این لحظه ای که ماتیم بهم

من از تلخی تو ناراحتم

 11709490-md.jpg

بگو چی شده که همراهمی

تو هم مثل من کمی مبهمی

 

پناهم بده اگه بی کسم

من از عمق شب به تو میرسم

 

پناهم بده که ناباورم

مگه میشه که ازت بگذرم

 

نوشته شده در دوشنبه 8 شهریور1389ساعت 22:2 توسط مسعود| |

تو اگر باز كني پنجره اي سمت دلت 

 ميتوان گفت كه من چلچله لال توام

مثل يك پوپك سرمازده در بارش برف

 سخت محتاج به گرماي  پروبال توام

 

6586484-md.jpg

نوشته شده در پنجشنبه 12 فروردین1389ساعت 10:31 توسط مسعود| |

 

3265122-md.jpg

منم آن شعله آتش كه از هر شمع برخيزم

تمام هستي خود را به پاي تو ريزم

درون قلب من فرمانروايي كن

كه از موي تو برخيزدهمه عطر دل انگيزم

نوشته شده در دوشنبه 17 اسفند1388ساعت 11:1 توسط مسعود| |

 ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم
چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم
ای تو در چشمان من یک پنجره لبخند شادی
همچو ابر سوگوار این گونه گریانت نبینم
ای پر از شوق رهایی رفته تا اوج ستاره
در میان کوچه ها افتان و خیزانت نبینم

مرغک عاشق کجا شد تور آواز قشنگت
در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبینم
تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفرینم
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم

3144678-md.jpg 

قصه دلتنگیت را خوب من بگذار و بگذر
گریه دریاچه ها را تا به دامانت نبینم

کاشکی قسمت کنی غمهای خود را با دل من
تا که سیل اشک را زین بیش مهمانت نبینم


تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفرینم
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم

نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 20:50 توسط مسعود| |

6594789-md.jpg

منو ببخش که ندیده میگرفتم التماس اون نگاه نگرونو

منو ببخش که گرفتم جای دست عاشق تو حس عشق دیگرونو

لایق عشق بزرگ تو نبودم خورشید بانو

غافل از معجزه ی عشق تو بودم اسیر جادو

تو به پای من نشستی و جدا از تو نشستم

که نیاوردی به روم هر جا دلت رو میشکستم

منو ببخش که درخشیدی و من چشمامو بستم

منو بخشیدی و من چشمامو بستم

منو ببخش منو ببخش

نوشته شده در سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 17:11 توسط مسعود| |

ای به داد من رسیده
تو روزای خود شکستن
ای چراغ مهربونی
تو شبای وحشت من
ای تبلور حقیقت
توی لحظه های تردید
تو منو از شب گرفتی
تو منو دادی به خورشید
اگه باشی یا نباشی

برای من تکیه گاهی
برای من که غریبم
تو رفیقی جون پناهی

4200653-md.jpg

ای طلوع اولین دوست
ای رفیق آخر من
به سلامت ، سفرت خوش
ای یگانه یاور من
مقصدت هر جا که باشه
هر جای دنیا که باشی
اونور مرز شقایق
پشت لحظه ها که باشی
خاطرت باشه که قلبت
سپر بلای من بود
تنها دست تو رفیق
دست بی ریای من بود
 

4194344-md.jpg


نوشته شده در سه شنبه 5 آذر1387ساعت 19:1 توسط مسعود| |

             نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت 
              پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت 
               کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد 
             خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت 
              درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد 
             آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
              خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد 
             که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت

    6600481-md.jpg       
          

           رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد 
            چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت 
            بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند 
           آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت 
            سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش 
           عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت

نوشته شده در چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 18:54 توسط مسعود| |