عشق آبی
گاه گاهي دل من ميگيرد بيشتر وقت غروب آن زماني كه *خدا* نيز پراز تنهاييست و اذان در پيش است من وضو خواهم ساخت از خدا خواهم خواست كه تو تنها نشوي و دلت پر زخوشي هاي دمادم باشد يک شبي مجنون نمازش را شکست سجده اي زد بر لب درگاه او
گفت يا رب از چه خوارم کرده اي
گفت اي ديوانه ليلايت منم زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست و دلم بس تنگ است بیخیالی ، سپر هر درد است باز هم میخندم آنقدر میخندم که غم از رو برود شب از پشت پنجره بهم زل زده بمون ماه من پناهم بده پناهم بده که بارون میاد که پرپر میشم تو دستای باد نترس از منو غروب نگام یه کبریت بکش رو تاریکیام بهم شک نکن اگر چه گمم پناهم بده گل گندمم تو این لحظه ای که ماتیم بهم من از تلخی تو ناراحتم بگو چی شده که همراهمی تو هم مثل من کمی مبهمی پناهم بده اگه بی کسم من از عمق شب به تو میرسم پناهم بده که ناباورم مگه میشه که ازت بگذرم تو اگر باز كني پنجره اي سمت دلت ميتوان گفت كه من چلچله لال توام مثل يك پوپك سرمازده در بارش برف سخت محتاج به گرماي پروبال توام منم آن شعله آتش كه از هر شمع برخيزم تمام هستي خود را به پاي تو ريزم درون قلب من فرمانروايي كن كه از موي تو برخيزدهمه عطر دل انگيزم ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم مرغک عاشق کجا شد تور آواز قشنگت قصه دلتنگیت را خوب من بگذار و بگذر
منو ببخش که ندیده میگرفتم التماس اون نگاه نگرونو منو ببخش که گرفتم جای دست عاشق تو حس عشق دیگرونو لایق عشق بزرگ تو نبودم خورشید بانو غافل از معجزه ی عشق تو بودم اسیر جادو تو به پای من نشستی و جدا از تو نشستم که نیاوردی به روم هر جا دلت رو میشکستم منو ببخش که درخشیدی و من چشمامو بستم منو بخشیدی و من چشمامو بستم منو ببخش منو ببخش ای به داد من رسیده
ای طلوع اولین دوست نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد
بي وضو در کوچه ليلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
پُر ز ليلا شد دل پر آه او
بر صليب عشق دارم کرده اي
جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شکستم داده اي
نيشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني
خسته ام زين عشق،دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن
مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو... من نيستم
در رگ پنهان و پيدايت منم
سالها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي
عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يکجا باختم
کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا قل مي شوي اما نشد
سوختم در حسرت يک يا ربت
غير ليلا بر نيامد از لبت
روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي
مطمئن بودم به من سر مي زني
در حريم خانه ام در مي زني
حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بي قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنم
چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم
ای تو در چشمان من یک پنجره لبخند شادی
همچو ابر سوگوار این گونه گریانت نبینم
ای پر از شوق رهایی رفته تا اوج ستاره
در میان کوچه ها افتان و خیزانت نبینم
در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبینم
تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفرینم
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم
گریه دریاچه ها را تا به دامانت نبینم
کاشکی قسمت کنی غمهای خود را با دل من
تا که سیل اشک را زین بیش مهمانت نبینم
تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفرینم
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم
تو روزای خود شکستن
ای چراغ مهربونی
تو شبای وحشت من
ای تبلور حقیقت
توی لحظه های تردید
تو منو از شب گرفتی
تو منو دادی به خورشید
اگه باشی یا نباشی
برای من تکیه گاهی
برای من که غریبم
تو رفیقی جون پناهی
ای رفیق آخر من
به سلامت ، سفرت خوش
ای یگانه یاور من
مقصدت هر جا که باشه
هر جای دنیا که باشی
اونور مرز شقایق
پشت لحظه ها که باشی
خاطرت باشه که قلبت
سپر بلای من بود
تنها دست تو رفیق
دست بی ریای من بود
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت
















